حكيم ابوالقاسم فردوسى

1174

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنان دان كه بهرام كنداورست * مپندار كان لشكرى ديگرست ازان راه نزديك بهرام پوى * سخن هرچ بشنيدى آن را بگوى بگويش كه من با نويد و خرام * بگسترد خواهم يكى خوب دام نبايد كه پيدا شود راز تو * گر او بشنود نام و آواز تو من او را بدامت فراز آورم * سخنهاى چرب و دراز آورم بر آراست خرّاد برزين به راه * بيامد بران سو كه فرمود شاه چو بهرام را ديد با او بگفت * سخنها كجا داشت اندر نهفت و زان جايگه شد سوى ساوه شاه * بجايى كه بد گنج و پيل و سپاه ورا ديد بستود و بردش نماز * شنيده همى گفت با او براز بيفزود پيغامش از هر درى * بدان تا شود لشكر اندر هرى چو آمد بدشت هرى نامدار * سرا پرده زد بر لب جويبار طلايه بيامد ز لشكر به راه * بديدند بهرام را با سپاه طلايه بديد آن دلاور سپاه * بيامد دوان تا بر ساوه شاه بگفت آنك با نامور مهترى * يكى لشكر آمد بدشت هرى سخنها چو بشنيد زو ساوه شاه * پر انديشه شد مرد جوينده راه ز خيمه فرستاده را باز خواند * بتندى فراوان سخنها براند به دو گفت كاى ريمن پر فريب * مگر كز فرازى نديدى نشيب برفتى ز درگاه آن خوار شاه * بدان تا مرا دام سازى به راه بجنگ آورى پارسى لشكرى * زنى خيمه در مرغزار هرى چنين گفت خرّاد برزين بشاه * كه پيش سپاه تو اندك سپاه گر آيد بزشتى گمانى مبر * كه اين مرزبانى بود بر گذر وگر زينهارى يكى نامجوى * ز كشور سوى شاه بنهاد روى ور ايدونك بازرگانى سپاه * بياورد تا باشد ايمن به راه كه باشد كه آرد به روى تو روى * وگر كوه و دريا شود كينه جوى ز گفتار او شاد شد ساوه شاه * به دو گفت مانا كه اينست راه چو خرّاد برزين سوى خانه رفت * بر آمد شب تيره از كوه تفت بسيجيد و بر ساخت راه گريز * بدان تا نيايد به دو رستخيز بدان گه كه شب تيره‌تر گشت شاه * بفغفور فرمود تا بىسپاه ز پيش پدر تا در پهلوان * بيامد خردمند مرد جوان چو آمد بنزديك ايران سپاه * سوارى بر افگند فرزند شاه كه پرسد كه اين جنگ جويان كيند * ازين تاختن ساخته بر چيند ز تركان سوارى بيامد چو گرد * خروشيد كاى نامداران مرد سپهبد كدامست و سالار كيست * برزم اندرون نامبردار كيست كه فغفور چشم و دل ساوه شاه * ورا ديد خواهد همى بىسپاه ز لشكر بيامد يكى رزمجوى * ببهرام گفت آنچ بشنيد ز وى سپهدار آمد ز پرده سراى * درفشى درفشان بسر بر بپاى چو فغفور چينى بديدش بتاخت * سمند جهان را بخوى در نشاخت